عماد هنرپروراین وبلاگ درباره عماد است! زندگی، سفرها، افکار، دوستان و سایر متعلقاتش. در ذهن من، برای فکر کردن نقطه کوری نیست و من جز بر افکارم، احساس مالکیت بر چیز دیگری در دنیا ندارم. |
||
بالاخره يه عده ای بودن در دوره کودکی و نوجوانی٬ که زنگ خونه ها رو ميزدن و در ميرفتن. هيچکس انکار نميکنه که بالاخره بودن کسايی که در جوانی روی ماشين همسايه يا غريبه خط مينداختن و در ميرفتن! اين افراد يا از هويتشون ترس دارن و از بی مقدار بودن شخصيتيشون مطلعند و يا اينکه ميدونن کاری که انجام ميدن هرز و بيفايده است.
خوب مگه اينجا کجاست؟ دنيای مجازی با شهروندان حقيقی. اينجا هم يه عده کامنت ميذارن با اسامی عباس ميرزا و yeki و پويان و ... (پويان احتمالا عباس ميرزای شهر رفته است!) من هم وقتی صدای زنگ رو ميشنوم بدون اينکه از جام بلند شم ميگم کيه؟!
دنيای کوتوله ها رو بايد سيموله کنی تا بفهمی. يه کوتوله ميخواد بالاهارو ببينه٬ برای اينکار ناچار روی انگشتهای پاهاش بايسته. درنتيجه پس از مدتی خسته ميشه و شروع ميکنه داد و بيداد کردن. بهترين کاری که يه غول براش ميتونست بکنه اين بود که سوار دستش بکندش و بياردش بالا که از نزديک ببينه اين چيه که اين همه سر و صدا از خودش در آورده. و حالا اون يه کوتوله است که اندازه يه غول قد کشيده...
نفسهای بورس تهران به شماره افتاده... متاسفانه. همه جور راهكاری هم ميشنويم از رسانه ها. از رييس جمهور برن سهام بخرن توروخدا گرفته، تا وزير بره تحقيق كنه و بانكها برن سهام مردم رو بخرن. يه چيزايی هم ميگن برخی كه بورس موقتا تعطيل بشه! چه تفاهمي...
من نميفهمم واقعا، حتما اشكال از كم سواديمه: مگه بورس همون جايی نيست كه خريد و فروش در اون با نهايت اختيار و در شرايطی عادلانه بايد انجام بشه؟ مگه بورس همون جايی نيست كه بايد بر پايه سهامداران جز يعنی مردم هدايت بشه؟ مگه آمريكا كه بورس موفقی داره بهش نميگن كشور سهامداران (يعنی مردم غالبا سهام دارن)؟؟
پس چرا برخی متوجه نيستن نميشه به سهامداران عمده يا جز بگيد حق نداريد صف فروش درست كنيد، كه بازار خراب شه؟ سهامدار مختاره! هر وقت خواست بفروشه، هر وقت خواست درخواست خريد بده. چرا ميگن بانكها برن سهام مردم رو بخرن كه شاخص پايينتر نياد؟ بورسی كه سهامداران عمده اش حقوقی و بانكها باشند كه سالم نيست؟ انگار به بيمار هرويين تجويز كنيد كه درد نكشه، خوب بعدش از اعتياد ميميره!
بورس موقتا تعطيل شه؟؟! اينو ديگه نميدونم والله چی بگم... فالله خير حافظا!
چقدر امکانات به من ميده اين اینترنت برای ارضای تمام خودخواهی ها و حماقتهام. با يکی حرف بزن جواب اونيکيو نده٬ برای همه از خودت بگو٬ تستيمانيال بگير از ملت در وصف و مدح خودت٬ مطرح شو٬ ميخوای بولد بنويسی؟ چشم! ميخوای ايتاليکش کنم؟ چشم! زيرش؟ رنگش؟ خوب... نتيجه اش اين شده که وقتی ميرم يه روستايی چيزی ميبينم کشاورزا دارن با بيل راه آب رو تغيير ميدن از اين باغ به اون باغ٬ فکر ميکنم: دهه! اينا چرا يه روتر نميخرن آب رو بندازن توش يه routing table هم براش بسازن حل شه ديگه. يا وقتی خونه نامرتبه فكر ميكنم اين موس من كو باهاش اين لباسارو drag and drop كنم تو كمد.
راستي٬ ميگن ۴۰ سالگی سن خاصيه. آره؟
سلام عباس ميرزا جان٬
اين نامه رو مينويسم تا بدونی ما اينجا هنوز به يادتيم. اينجا بعد از رفتن تو به تهرون٬ همه چی ريخته بهم. انگار روستا اصالتشو از دست داده. تو هويت اين روستا بودی. البته ما الان پيشرفتهايی کرديم. تو با بيل و کلنگ کار ميکردی ما الان تراکتور داريم. هنوز اون کلنگه که اومدی بزنی به زمين زدی پای عباس قلی رو شکستی کنار اصطبل رو زمينه. شهر چطوره؟ صنعت آی طی خوبه؟ حتما بيش از بيل زدن پول درمياری.
با سپاس(!)٬
عماد
آدمها دنيارو تسخير کردن٬ تيکه تيکه اش کردن٬ با هم تقسيمش کردن٬ بعد باهم دعوا کردن سر تقسيماتشون...
بعد رفتن متمدن شدن٬ رفتن خلاقيت به خرج دادن يه سری اختراع کردن٬ بعدشم با هم مسابقه دادن که کی خلاقتره!
با خلاقيتشون سلاح ساختن و برگشتن سر مساله دعوای تقسيماتشون...
بعد متمدن تر شدن٬ زبون همو ياد گرفتن٬ باهم دايالوگ کردن٬ حرف همو فهميدن ولی به نتيجه نرسيدن٬ و باز هم سر تقسيمات دعواشون شد...
بعد ديگه خيلی کار درست شدن٬ يه بمب ساختن زدن تو سر هم... بعدشم مردن.
کی گفته ما زمين خدا رو تقسيم کنيم سند عرصه براش صادر کنيم؟!