عماد هنرپرور

این وبلاگ درباره عماد است! زندگی، سفرها، افکار، دوستان و سایر متعلقاتش. در ذهن من، برای فکر کردن نقطه کوری نیست و من جز بر افکارم، احساس مالکیت بر چیز دیگری در دنیا ندارم.

پشت پیچ زندگی

پشت فرمان ماشین هستی و جاده مملو از ماشین هایی است که می آیند و می روند. گاهی خلوت تر، گاهی شلوغ تر، گاهی فقط بوی مردمی در جاده است، که گذشته اند و ردی که از خود باقی گذاشته اند. گاهی فقط صدایی از هیاهوی آنها. در این جاده هر لحظه به پیچی نزدیک می شوی. و تنها چند ثانیه ای وقت داری که تصور کنی پشت این پیچ چه در انتظار توست.

پشت این پیچ، چه در انتظار توست؟

پیچ جاده زندگی

اصلا پشت این پیچ چیزی هست؟؟ چند پیچ رفتیم و پشت هر یک به دنبال چیزی بودیم. هرگاه یافتیم، درک کرده و نکرده از آن گذشتیم و به سراغ پیچ بعدی رفتیم. پشت یکی کودکی ام بود. فصل سادگی و بی قضاوتی... و آیا بی قضاوتی راه حل نشات گرفته از سادگی، کیمیای گم گشته این خلق بالغ شده نیست؟ هر چه بزرگتر می شوند، با هیکلشان، مشکلات و آرزوهایشان نیز رشد می کند. آیا سعادت پشت بی آرزویی و بی تمنایی پنهان نیست؟ گیر کردن بادبادکی بر روی بند مرا به گریه وا می داشت، آیا اکنون اندوه میلیون ها تومان و دلار، ما را مهم تر کرده است؟ یا این فقط حس مهم تر شدن است که ما را وامی دارد خود را پر مشغله و پر دغدغه نشان دهیم؟

کودک

پشت دیگری تلاطم رودخانه جوانیم (یا نوجوانیم!). بی صبر و نا شکیبا. صخره ها و سنگ ها را بر نمی تابیدم. بر نمی تابیدم! می خوانی والعصر، ان الانسان لفی خسر ولی عبرت نمی گیری. گویی گذشت زمان و روزگاری پیری و خسران وقت از دست رفته، تو را نیست. چنان خروشانی که گویی همه عالم و مخلوقات آن، حیران و واله شور و توان فریبای تو و مسخ نیروی بازوان پیچ و گره خورده تو اند. نگاه نمی کردم که شاید زیر این فوران انرژی من، خانه لاک پشتی خراب می شود و شاید دو ماهی در آرام آبگیری در کنار حاشیه ام، از سکون آب، گذران عمر را حظ می برند. فکر می کردم همه چیز در حرکت خلاصه می شود و سکون حتما یعنی مرگ و فنا.

رودخانه

در این سن و سال، من و تو، سنگ های بسیاری را غلطانیدم، شکل دادیم و گرد کردیم و .... دست آخر بر کنار دیواره های رود رها نمودیم. آرام نداشتم تا برسم، نپرس به کجا، چون نمی دانستم.
آرامی نداشتم تا خود را بشناسم، خدا را بشناسم، خلق الله را بشناسم... تا عاشق شوم. تا به دریا بریزم.

دریا شدن را هرگز نیاموختم، ولی پشت پیچ دیگری از زندگی ام، برای دریایی، ساحل شدم. چه شکیبا... مگر می شود چنین بزرگ و زیبا باشی و در یک جا آرام بگیری؟ ترا چه از دنیا آموخته اند که آرزوی بالا رفتنت نیست؟ مرا که در گذر رودوارگیم دعایی نمود که نسیبی چون تو بردم؟ 

ساحل و دریا

که در اعماق دریا کنکاش نام تو را نمود و خود دریا را ندید؟ شاید هم دریا دیدن را برای من گذاشت. شاید مسافری از آب پر تلاطم و به هر سو روانم کامی تازه نموده بود و مرا به سوی تو حواله خیر داد. شاید هم این آزمونی دیگر در پشت پیچی مبهم از زندگی ام است. آزمون صبر و ساحل بودن.

چنگ بزن بر سینه ام که این سینه بی تو خالی بود. اکنون قطره قطره جرم تو بر روی دامن من وزنی شده است که من را تعریف کرده است. بی تو من دیگر نه ساحل، بلکه صحرایی خواهم بود که فقط خاطره ها برای دیگران ساخته ام...

پشت پیچی دیگر هستم.

می خواهم چون درختی بالا روم. نه فراموش کنم در زمینم، نه فراموش کنم پای در بندم، ولی به دنبال نورم. شاخه هایم را به هر سو می چرخانم، ولی اینبار نه به بیتابی رودم، نه به ساده لوحی کودکیم. آرام آرام و به شکیبایی درختی ام.

درخت

باور کنید خدا اینجاست... و پیچی دیگر پیش روست... پشت آن پیچ حتما سزایی است برای گناهانم، جزایی برای خوبیهایم. پشت پیچی دیگر هم حتما نوریست...

من برای رسیدن به مقصد، دیگر به هر چیزی چنگ نمی اندازم. دیگر هر چیزی برایم هر بهایی ندارد. شاید این خاصیت زندگی در چهارمین دهه عمر باشد. می خواهم آرام منتظر باشم تا جاده خود به من رخ نماید. من دیگر اطرافم را قضاوت و تفسیر نکنم، هر چه می خواهد باشد. می خواهم به سادگی کودکی ام برگردم.

می خواهم در گذر تمام این پیچ ها، تو را در کنار خود داشته باشم...

تقدیم به عزیزترینم، همسرم، صدف...

 

* * *

 

همگی عکسها را (بجز عکس دریا)، در روستای اسپید در نزدیکی لنگرود انداخته بودم. عکس دریا نیز در رامسر گرفته شده است.

 

+ عماد هنرپرور ; ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
    پيام هاي ديگران ()