عماد هنرپروراین وبلاگ درباره عماد است! زندگی، سفرها، افکار، دوستان و سایر متعلقاتش. در ذهن من، برای فکر کردن نقطه کوری نیست و من جز بر افکارم، احساس مالکیت بر چیز دیگری در دنیا ندارم. |
||
می توانست با تپش قلب و نبض نا منظم آغاز نشود، و اولش نشد! ولی روز که به نیمه رسید، بانگی بر آمد و گفت "می دانی که غروب، فکر و مشغله روز را می برد و این دو را برایت به ارمغان می آورد؟" از خودم خوشم می آید که دانسته و آگاه، بی دفاعترین در برابر چیزی می شوم که گمان می کنم، گریزی نیستش.

دقیقه دقیقه های امشب را با داستانی سپری می کنم. تو دیگر نیستی که داستانی را نیمه تمام متوقف کنی و مرا به آرامش بخوانی. امشب داستان هایم با نهایت بی رحمی به انتها می رسند. داستان هایم ثانیه ها را سلاخی می کنند و چشمان خیره من، مبهوت شقاوت بی انتهایشان، قربانیان سر بریده و تکه پاره شده ایشان را نظاره می کنند. مگر این دنیا را صاحبی نیست که کسی جلوی این چنین نسل کشی را نمی گیرد؟ رحمان و رحیم چرا چشم بر نابودی روحی ضعیف و آسیب پذیر می بندد و شب را به فلکی برای چوب زدنش تبدیل می نماید؟
گوشی محرم پیدا می کنم و داستان هایم را برایش می گویم، بازی های ذهن و آزارهای روحم را. اگر دردها را در جسمم دنبال کنی، جای ضربت های بی رحم و بخیه و زخم های کهنه شان را می یابی... مرگ مساله اصلی نیست، مرگ بهترین راه برای پایان این دردهاست. ولی نمی دانم واقعا باید باور کنم تمام اینها از آن جهت است که من از مرگ گریزانم و ترسان، یا واقعیت مرگ از ذهنیات من دور است و بسیار متفاوت.
هر چه بیشتر برای خودم دروغ می بافم که ای مرگ، دوستت دارم، بیشتر شیفته آهنگ دروغین خودم می شوم. حس سبکی و عدم تعلق، حس بی وزنی و راه رفتن بر روی آب... حس زیبای لحظه باور یک دروغ. آن لحظه ای که می گویی، این دروغ، خیلی هم دروغ نیست! و دلت از آن حالت گرما می گیرد.
و حالا در آستانه اتمام شب اولم... آنقدر خسته ام که فکر نمی کنم بتوانم چند دقیقه ای بیشتر به مرگ فریبا و دلربا اجازه شیدایی بدهم. این چند دقیقه از همین اکنون آغاز می شود.........