عماد هنرپروراین وبلاگ درباره عماد است! زندگی، سفرها، افکار، دوستان و سایر متعلقاتش. در ذهن من، برای فکر کردن نقطه کوری نیست و من جز بر افکارم، احساس مالکیت بر چیز دیگری در دنیا ندارم. |
||
چند قدمی دور می شوم و بر می گردم. پوستینی بر روی زمین افتاده است، چروکیده و تکیده. خستگی های یک "من" بر رنگ پوستش انعکاس دارد. احساس نمی کنی زنده است و انگار هرگز زنده نبوده. آنقدر از کراهت، غیر واقعی است که نمی توانی بر روی لب هایش زندگی را هجی کنی. از خود فقط وحشت ساطع می کند. می خواهم از او دور شوم و بگریزم، ولی اینگونه بیشتر جلب توجه خواهم کرد. به دیگرانی که نزدیک یا با فاصله در اطرافم راه می روند، نگاهی می کنم. هیچ یک متوجه "من" از پوست خود بیرون آمده نیستند... برخی به من نگاه می کنند و برخی به او. وای چه ترسناک که باید "او" خطابش کنم! نگاه های دیگران به پوستین، به وی شخصیت می بخشد و مرا وادار به پذیرش حضورش و به رسمیت شناختن این "او" می نماید.
نفس عمیقی می کشم و به سویش می روم. بر بالین بی جانش می نشینم و سعی می کنم کمی به او احترام بگذارم و درکش کنم. به هر حال لحظاتی قبل من، این او بودم! آنقدر ها هم کریه نیست! چه کنم؟ حتما بر او روزگاری سخت و ناروا گذشته است که چنین پیر و چروکیده است. حتما این صورت زشت روزی لبخندی هم به بندگان خدا حواله داده است. شاید به کسی جمله دوستت دارم را نیز گفته باشد. نمی خواهم و حاضر نیستم بیشتر در خاطراتم کنکاش کنم و آنرا شخمی بزنم تا آن را به خاطر بیاورم. می ترسم از نفرت انگیزی آن لحظه تهوع بگیرم.
خونسردی خود را حفظ می کنم و بلند می شوم. در حال دور شدن چیزی درون من می جوشد و مرا به خروش می خواند. ولی خود را کنترل می کنم و فریاد نمی زنم که این "او" من نیستم...
از کجا شروع شد این تلاطمات بی شرمانه و بی رحم روحی من؟ از عدم تحملم برای چند شبی ناچیز؟ یا این فقط فکر داستان پرداز من است که این چنینم قربانی طبع نویسندگی اش می نماید؟ نه! چشمه ای باید تا رودی بجوشد... چند شبی اندک ولی تحقیر آمیز، برای تو که تحمل نداری. "تو" خطابت می کنم چون نمی خواهم من باشی! چه بسا تو نیز پوستینی هستی که مرا گرفتار کرده ای؟ رهایم کن!
...
باز هم بر می گردم و پوستین را بر دوش می اندازم و می روم. چه می دانی؟ شاید روزی دوباره من و ... او...