عماد هنرپرور

این وبلاگ درباره عماد است! زندگی، سفرها، افکار، دوستان و سایر متعلقاتش. در ذهن من، برای فکر کردن نقطه کوری نیست و من جز بر افکارم، احساس مالکیت بر چیز دیگری در دنیا ندارم.

شب سوم

تنهاییتنهایی می تواند یک کلمه باشد که تمام واژه های تو را از تو غریب و دور کند. کلمه ای که در پس ظاهر ساده اش، که فقط یک حالت را بیان می کند، دارای جذابیتی عمیق و مرموز است. برای من تنهایی همیشه مانند حیوانی بوده است که چندین دم دارد. هر بار که این واژه را زندگی می کنی یکی از این دمها را با خود می کشد و می آورد حلقه می کند به دور کمرت! گاهی توهم از پس تنهاییست، گاهی غم، گاهی عاشقی و گاهی سکوت و خالی بودن... برخی برای تنها بودن، برای خود از میان دردسر های روزمره زندگی شان پلی می سازند به آن سوی غوغاها، و برخی به دور خود دیواری می سازند... کسانی را می شناسم که عاشق تنهاییند. آنها با دیگران هم خوشند با خویش نیز بیشتر! کسانی را می شناسم که می خواهند روزی 10 دقیقه ای، یک ساعتی تنها باشند. برخی می خواهند افکارشان را منظم کنند و برخی از واقعیتی فرار می نمایند و یا برای مواجهه زمان می خرند. کسانی هستند که از تنهایی گریزانند و اگر نگاهی به زندگیشان در دهه آخر آن بنمایی، فقط هروله هراسان و بی رمقی به هر سو برای رهایی از چنگال های سرد تنهایی می بینی. کسی را می شناسم که شبها تنهایی را به آغوش کشیده و خود را تا صبح به نفس های به شماره افتاده او تسلیم می نماید. کسی را هم دیدم که تنهایی را از میان کیسه ای بر آب رودخانه می ریخت، و کسی پایینتر آنها را از آب می گرفت و در سبدش می گذاشت.

تنهایی هیولایی است که راه نمی رود، نمی دود، چهار نعل هم بلد نیست بال پروازی هم ندارد. تنهایی فقط نگاه مردم می کند و کسانی را که سزاوار باشند را انتخاب می کند. بعد به سوی آنها میخزد و چنگک های خود را فرو می کند در سرشان. من و تو هم سرمان را از ناچاری به سینه او می فشاریم و احساس آرامش می کنیم. تنهایی قربانیانش را مانند ستاره های فیلم های هالیوود عزیز می دارد و برایشان مراسم ویژه ای تمهید می بیند. گاهی با قربانیش بزمی به پا می کند و گیلاس ها بر هم می زنند. گاهی در لابلای دود سیگارشان به دور آنها می رقصد و چرخ می زند.

تنهایی پسر بچه ها را مرد می کند، مردها را پیر  و پیرمردان را خاک! تنهایی مقدمه ایست که بر کتاب مرگ برخی نوشته اند. و من نمی خواهم از آن عده باشم!

تنهایی فصلیست برای درک آنچه در جمع نمی بینی. گویی وقتی جمعی دورت را گرفته اند، هرکسی قسمتی از حقایق زندگی را پشت خود پنهان می کند و با نگاه ها و ادا اطوارش می خواهد حواس تو را از وجود آن شی پرت کند! ولی وقتی آنها نباشند، تو هستی و بی ریا ترین دوست صادق تو، تنهایی. او همه چیز را به تو نشان می دهد. یا حداقل به تو ظرفیت دیدن آنها را می دهد.

تنهایی مانند روغن گرمیست که بر تنت می مالند تا مشت و مالت دهند. روی پوستت حس می کنیش ولی این حس با یک انتظار همراه است. انتظار چیز دیگری که آنرا کامل کند.

و من امشب تنهایم! برای سومین شب پیاپی و هنوز درگیر درک این مفهوم. دیگر نه تپش قلب هجومی بر سینه ام دارد و نه با پوستینم درگیرم... امشب فقط تنهایم...

 

+ عماد هنرپرور ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٩
    پيام هاي ديگران ()