عماد هنرپرور

این وبلاگ درباره عماد است! زندگی، سفرها، افکار، دوستان و سایر متعلقاتش. در ذهن من، برای فکر کردن نقطه کوری نیست و من جز بر افکارم، احساس مالکیت بر چیز دیگری در دنیا ندارم.

 

ستاره های آسمون ديگه بهم نزديک نيستند٬ اگر کمی از زمين دور بشی و واقع گرايانه تر بهشون نگاه کنی. وقتی خودت اون بالا باشی ديگه همه رو کنار هم نميبينی و احساس ميکنی هرکدوم در دوردستها و در تنهايی خودشون در حال سوختن و نابود شدن هستند. مثل يک گور دست جمعی... و شما٬ فضا نوردی هستی که از زمين دور شده. ممکنه نفست تنگ شه٬ يا کمی سرگيجه بگيری٬ ولی عوضش ديگه به اين دنيا٬ به اين کره خاکی خاکستری (آره خاکستری! ديگه سبز و آبی نيست) هيچ اتصالی نداری. ديگه مهم نيست اگه زمين کسی رو نداره که نجاتش بده٬ بخاطر اينکه تو سرت داره يواش يواش گيج ميره و دنيا رو سفيد ميبينه... فقط سفيد. ولی مردم٬ تصوری رنگی از خودشون دارن٬ تا وقتی که پاهاشون روی زمينه. نه حالا که تو توی آسمون معلقی...

اونا عاشق همديگه شدن٬ و بعد بلافاصله عاشق خودشون شدن. اونا هرچی خوردن٬ همون شدند و هرچی بود خوردند. اونا يکی بعد از ديگری عاشق همه چيز شدند و اونارو خوردند٬ چون در حقيقت عاشق خودشون بودند.

وقتی زخمی روی تنت داری٬ دکترا برات بخيه ميکننش تا خوب شه٬ ولی بخيه ميخواره و تو ميخوارونيشون٬ تا دوباره اونها باز بشن و شروع کنند به خونريزی... ولی ديگه مهم نيست. چون الان ديگه به زمين آويزون نيستی... و زمين واقعا يه توپ بزرگ و سفيده... و چه بی اهميت.

+ عماد هنرپرور ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢٥
    پيام هاي ديگران ()