عماد هنرپروراین وبلاگ درباره عماد است! زندگی، سفرها، افکار، دوستان و سایر متعلقاتش. در ذهن من، برای فکر کردن نقطه کوری نیست و من جز بر افکارم، احساس مالکیت بر چیز دیگری در دنیا ندارم. |
||
بعضی روزا کلا اينجوريه... يا شايد بعضيا روزاشون اينجوريه.
ساعت ۶: پا ميشی... ميری دوش بگيری آب سرده! ميای صبحانه بخوری يه دونه تخم مرغ هم نيست! يه شکلات... ميزنی بيرون.
ساعت ۷: فقط امروز تصميم گرفتم تو اتوبوس بشينم! حالا بايد ۱۵تا آدم بالای ۷۰ سال بيان بالای سرت آويزونه ميله ها بشن... حاج آقا شما بفرماييد بشينيد.
ساعت ۸: آفتاب داغ تموم شد. سر کارم هستم...
ساعت ۹ اينطورا جلسه ی مهمت کنسل ميشه (کمی بعد ميوفته فردا که شما نيستی!) ولی من با اين چيزا خيلی راحتم: خير ايشا...
ساعاتا که مهم نيستن. دوستت ديروز هی زنگ ميزده بهت نميتونستی جوابشو بدی... بهت زنگ ميزنه: ديروز سر نماز يادت افتادم... امروز من راحت داغون ميشد اينم تير خلاص! نه گرميم کرده نه سردی... ميخوای باور کن ميخوای نکن... اصلا بذار فردا شه.