عماد هنرپرور

این وبلاگ درباره عماد است! زندگی، سفرها، افکار، دوستان و سایر متعلقاتش. در ذهن من، برای فکر کردن نقطه کوری نیست و من جز بر افکارم، احساس مالکیت بر چیز دیگری در دنیا ندارم.

 

دوست من خيلی شجاع بود. شب تو تاريکی می رفت بيرون و حتی از جلوی شمشاد بلندها هم رد ميشد. به همه قلدرهای محل چپ چپ نگاه می کرد و زير زبون ورد ميخوند (اوناهم ابرو هم ميکشدن و به هم ميگفت چيزه مهمی گفت؟ نه بابا...) معلم که حرف ميزد پا ميشد نظر مخالف ميداد و کلی هم بحث باهاش ميکرد. اصلن هم نميترسيد٬ نه از نمره نه از مدير... ۱۰ دقيقه وقت داری تخم طلا بذاری دوست شجاع من٬ البته مواظب باش خيلی بزرگ نباشه!! 

+ عماد هنرپرور ; ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢۳
    پيام هاي ديگران ()